تبليغاتX
phoenix jun!!!
بعضی وقتها میام یه چیزایی مینویسم و ...همین!!یه چیزایی می نویسم..!!
تا حالا شده تو یه شلوغی باشی اما تنها؟؟؟!!

دلم برای ادمایی که منو میفهمیدن تنگ شده!:(

+ نوشته شده در  پنجشنبه 18 اسفند1390ساعت   توسط مرجان | 
ماتیلدا:زندگی وقتی بچه ای انقد سخته یا همیشه همینطور؟؟

لئون:نه همیشه همینطور!(لئون-1995-فرانسه)

راست میگه خوب!!!!شما قبول ندارین؟؟!!

+ نوشته شده در  پنجشنبه 24 آذر1390ساعت   توسط مرجان | 

دل‌م تنگ می‌شود، گاهی

برای حرف‌های معمولی
برای حرف‌های ساده
برای «چه هوای خوبی!» / «دی‌شب شام چه خوردی؟»
برای«راستی! ماندانا عروسی كرد.»  / «شادی پسر زایید.»
و چه قدر خسته‌ام از«چرا؟»
از «چه‌گونه!»
خسته‌ام از سوال‌های سخت،‌ پاسخ‌های پیچیده
از كلمات سنگین
فكرهای عمیق
پیچ‌های تند
نشانه‌‌های بامعنا،‌ بی‌معنا
دل‌م تنگ می‌شود، گاهی
برای
یك «دوست‌ت دارم» ساده
دو «فنجان قهوه‌ی داغ»
سه «روز» تعطیلی در زمستان
چهار «خنده‌ی» بلند
و
پنج «‌انگشت» دوست‌داشتنی.

+ نوشته شده در  پنجشنبه 24 آذر1390ساعت   توسط مرجان | 
یه حس عجیب دارم...هستی؟؟؟!!!!

+ نوشته شده در  پنجشنبه 2 تیر1390ساعت   توسط مرجان | 

سينه اش را به رکن يمانی نزديک می کند ،چشمهايش را می بندد و آرام زمزمه می کند :                                               ”اِلهی وَ ربّی وَمَنْ لی غَيرک “


+ نوشته شده در  چهارشنبه 21 اردیبهشت1390ساعت   توسط مرجان | 

بند كفشم را مى بندم

همه چيز را فراموش مى كنم

مى روم سرم را به ديوارهاى بلند مى كوبم

و از اتاق هاى كوچك ياد مى گيرم 

كه فكرهاى بزرگ نكنم

+ نوشته شده در  پنجشنبه 8 اردیبهشت1390ساعت   توسط مرجان | 
خدای من، یک دقیقه‌ی تمام شادکامی! آیا این نعمت برای سراسر زندگی یک انسان کافی نیست؟

(نقل از یکی از بزرگان!!!)

به شادکامیه بستگی داره...ولی به نظر من که کافی نیست!!:دی

+ نوشته شده در  شنبه 9 بهمن1389ساعت   توسط مرجان | 
پزشکان اصطلاحاتی دارند 
که ما نمی فهمیم
ما دردهای داریم که آنها نمی فهمند
نفهمی بد دردی است!!!

چرا علت خیلی از اتفاقهارو نمیفهمیم؟؟؟؟!!!این روزا خیلی چیزا رونمیفهمم!!!خنگ شدم یا خنگ افریده شدم؟؟؟!!! 
+ نوشته شده در  چهارشنبه 29 دی1389ساعت   توسط مرجان | 
حالم خوب نیست زیرا موجود خوبی ساخته نشده‌ام/ بدبخت تر و وحشتناک‌تر و مقصرتر از انسان موجودی نخوانده و ندیده‌ام هرگز/ زندگی ما سراسر تضاد و تناقض است/ آیا از این رو نیست که حرف می‌زنیم؟
نامه‌هایی به آنا / حسین پناهی

+ نوشته شده در  یکشنبه 18 مهر1389ساعت   توسط مرجان | 
داشتم همینطوری چند تا وبلاگ رو میخوندم...تقریبا همشون با کمی پس و پیش اینطوری بودن:دلم گرفته...دیگه بریدم...خسته شدم...کم اوردم....و کلی تیتر این شکل..یکی نوشته بود انقدر خستم که نمیخوام باشم؟؟؟!!!واقعا نمیخواست باشه؟اصلا چرا ما هستیم؟؟؟بودن خواسته ماست؟؟یا ما عروسکای تو دست یه عروسک گردونیم؟؟؟چه اعتباری هست به این عروسک گردون؟؟؟ممکنه از دست ما خسته شه ولمون کنه؟؟؟!!!به حرفامون گوش میده؟اگه بخوایم که نباشیم چی؟نیست میشیم؟؟؟اصلا چی میشه که ما دیگه نمیخوایم باشیم؟وقتی اوضاع به کاممون نیست و حالمون خرابه؟؟!!نمیدونم!!!ولی بعضی وقتها منم دوست دارم که نباشم...اپیدمی همگانیه...منتها هر چند وقت یه بار میاد و یقه تو میگیره...(شاید باید به همینم راضی باشیم که همیشه نیست و هر چند وقت یه بار میاد!!!!)

راستی چرا نظر نمیذارین؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟!!!!

+ نوشته شده در  چهارشنبه 31 شهریور1389ساعت   توسط مرجان |